
این لینک پست سال پیش من هست درایام محرم یک سری بزنید
http://delkhaste_ashegh.persianblog.ir/post/50/
هر شب که بادو دیده تر گریه می کنم با اشک نه به خون جگر گریه می کنم
سینی به دست در به در هییتت شدیم این ارث مادریست اگر گریه می کنیم
عمریست زیر بیرقتان پا گرفته ایم یک قطره اشک داده و دریا گرفته ایم
شالی که بسته ایم برای عزایتان از ریشه های چادر زهرا گرفته ایم
صاحب عزا کجاست امشب شب عزاست با گریه بین روضه تان جا گرفته ایم
آب هم شرمنده عباس شد .
آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس

التماس دعا
چند داستان کوتاه عبرت آموز
ایمان حقیقی
خشکسالی امان مردم را بریده بود، چنانکه دیگر هیچ کاری را نمی توانستند انجام دهند.
بزرگان شهر در جمعی که داشتند به این نتیجه رسیدند که مردم شهر را جمع کنند و همگی دعای باران بخوانند، واز خدا بخواهند که با بارش باران آنها را از خشکسالی نجات دهد.
همه مردم در میدان شهر جمع شدند و منتظر روحانی شهر بودند تا بیاید و دعای باران را شروع کنند، بالاخره روحانی آمد و رو به مردم کرد و گفت : تا به امروز نمی دانستم چرا ما از گرفتاری و خشکسالی نجات نمی یابیم ولی امروز با دیدن شما متوجه شدم ، چرا که همه ما اینجا جمع شده ایم تا از کائنات بخواهیم بر ما باران نازل کند، ولی در جمع شما فقط همین دختر بچه ای که این جلو نشسته با چتر آمده واین یعنی فقط یکی از ما به دعایی که می کنیم ایمان داریم .
پس بیاید به هر آنچه که می خواهیم و انجام می دهیم ایمان داشته باشیم.
اشتباه فرشتگان
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و.... حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
سلام دوستان عزیز ، به خاطر اینکه مطالب این پستم کمی زیاد شد بقیه داستانها را در ادامه مطلب دنبال کنید با تشکر

راستش از اول محرم میخوام یک مطلبی بنویسم ولی نمیدونم چرا نمیشد خوب منم درگیر زندگی ماشینی و تکنولوژی و زندگی دنیوی شدم . مطلب منم دقیقا در مورد همین بود .راستش بچه که بودیم محرم و صفر حال و هوای بهتری داشت خیلی عجیب بود انگار مردم همیشه منتظر رسیدن محرم بودن دقیقا از یکماه مانده به محرم مقدمات آماده می شد از دیگ و منقل بگیر تا سیاه پوش کردن دیوارها و معابر مردم حال و هوایی داشتند نمیگم الان نیست شاید بیشتر شده ولی خودتون خوب می فهمید منظورم چیه دیگه اون صفای قدیم نداره مردم بیشتر درگیر مسایل جنبی و دنیایی شدن تا اصل محرم و امام حسین (ع) به همین بسنده می کنند که یک روضه بگیرند یک نذری بدن و تمام . چه خوب گفت این آقای دکتر شریعتی : ( حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. ) . همیشه این از قدیم یادم میاد که می گفتند قدیم ترها حتی آدمهای خلاف و مشروب خور هم به احترام این ماه خلاف و مشروب خوردن را کنار می گذاشتند تا حداقل به احترام آقا این مدت دست از کارهاشون برمی داشتند ولی خوب اون روزها تمام شد من خودم میبینم که جوانها در همین ماهها به چه صورتهای فجیهی مبادرت به خوردن مشروبات و هزار کار کثیف دیگه می کنند . من نمیخوام دفاع کنم وقت های دیگه این کار را انجام بدهند این ماه از احترام دیگه ای برخورداره خودتون می بینید در شهرها با چه طرز زننده ای خانمها بیرون میان جالبه که در عزاداریها با همان وضع شرکت می کنند اکثرا هم میگن آدم دلش باید پاک باشد ولی نمیدونم که با این کارشون فرصت سوء استفاده دلهای نا پاک می شوند . خوب این قصه سر دراز دارد حرفام مثل بابا بزرگها شد ولی خوب حرفهای دلم بود دیگه یعنی درد دل بود تا یک نصیحت یا چیز دیگه
امیدوارم که با کمک امام حسین (ع) و امام زمان(عج) هما به به درجات بالای انسانی برسیم و به قول آقامون اگر مسلمان نیستیم آزاده باشیم .

محرم ماه الفت با جنون است چراغ کوچه هایش بوی خون است دل من فدای دو دست اباالفضل به قربان چشمان مست اباالفضل
محرم حرمت خون است و خنجر تلاطم می کند حنجربه حنجر
ربود از همه ساقیان گوی سبقت به چوگان دل ناز شست اباالفضل
غم ِ زهرا مرا سوز درون داد دم ِ حیدر به من شور جنون داد
حسین آمد به زخم دل نمک ریخت مرا با شور عاشورا در آمیخت
مرا سودای زینب در به در کرد نصیبم جرعه ای خون جگر کرد
ز فرط تشنگی بی تاب گشتم عطش دیدم ز خجلت آب گشتم
چه ها گویم ز مَشک تیرخورده ز دست ساقی شمشیر خورده
به خاک افتاد مشک از دست ساقی دو عالم پر شد از بوی اقاقی
مشامم پر شد از داغ شهیدان که می گردم بیابان در بیابان

با سلام خدمت دوستان عزیز
بعد از تقریبا یکسال دوباره شروع کردم به نوشتن و آپ کردن وبلاگ امیدوارم بتونم مانند قبل محبوبیت خودمو (
) را کسب کنم البته این شوخی بود در کنار شما بودن خودش کلی زیاده من روزهایی را یاد میارم به خاطر شما ها من جزء ٢٠ وبلاگ محبوب شدم .
دوستان عزیز از نظراتتون منو بی نصیب نگذارید .
حتما شما هم هیاهو و هیجان را در خیابان ها دیده اید. مغازه های اجناس کادوئی لوکس و فانتزی غلغله میشود.شمع شکلات ادکلن و.. همه وهمه در جعبه های رنگی قشنگ همراه با کارت هایی که بر روی آنها جملاتی هم نوشته شده و حاکی از عشق و علاقه طرفین می باشد بازار داغی دارند . همه جا اسم Valentine به گوش می خورد.
ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود آشنا نیستیم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.
چند سالی بیش نیست که روز ۱۴ فوریه در تقویم جوانان ایرانی ؛ روز ویژه ای شده است. خصوصیتی که روزهای ملی و سنتی ما در همان تقویم ها از آن بی بهره اند. سده ، مهرگان ، تیرگان و ... شاید برای خیلی ها نام های غریبه ای باشنداما از هر بچه مدرسه ای که در مورد والنتاین سوال کنی می داند که "در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم که عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند. کلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت.اما کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد،با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراین او را به عنوان فدایی راه عشق می دانند و از آن زمان نماد و سمبلی برای عشق می شود!"
اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق وجود داشته است!
جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 4 روز پس از والنتاین فرنگی است! این روز "سپندارمذگان" یا "اسفندارمذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی گستراننده، مقدس، فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است .در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند که با نام آن روز و ماه تناسب داشت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندارمذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند.
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل شود

"فزت و رب الکعبه"
**************************
سلام دوستان عزیز و همراهان همیشگی متاسفانه مدتی دسترسی به نت ندارم کمتر آپ می کنم ولی میام سر میزنم دوستان گرامی آپ کردن خبرم کنید در اولین فرصت سر می زنم
ممنونم تو این مدت منو همراهی کردین که من تونستم جزء ۲۰ وبلاگ محبوب پرشین بلاگ قرار بگیرم
همواره شاد باشید و سلامت منو تو این ماه از دعا خیر محروم نکنید
" جوونا آقا بشین زنده کنین رسم جوون مردی رو امشب
یتیما منتظرن زنده کنین شیوه ی شب گردی رو امشب"


هر چه گفتم دوش در مدحش سخن ,شد سخن عاجز به وصفش بیشتر
عاقبت از عرش آمد این نداوصف مهدی نیست در حد بشر
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من اعوانه و انصاره و شیعته
من امسال دیگه برای امام زمان چیزی ننوشتم این مطلب رو میزارم و لینک نوشته های پارسال در همچین روزهایی حتما به لینکها سر بزنید
----------------------------------------نیمه شعبان عید منتظران
یا صاحب الزمان(عج ) (عکس)


یکی خوابش میاد واسه خواب جا نداره
یکنفر یه لقمه نون واسه فردا نداره
یکنفر از بس خونشون بزرگه گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
یکی ویلای لب دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش اب دریا نداره
یکی تولدش مهمونیه همه میان
یکی تقویم واسه خط زدنه روزا نداره
یکی هفته ای یه دفعه پزشکش میاد خونشون
یک جا دیگه یکی داره میمیره خرج مداوا نداره
یکنفر امضاش میارزه به هزارتا ادم
اما یکی بعده عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت از چیزی میشه که همه دارن
یکی می پرسه اخه چرا بابای ما نداره؟!
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
اون یکی طاقت واسه صدوره ویزا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم واسه گرمایه د ستاش ((ها))نداره
یکنفر همه روزاش پر از رنج و سختیه
هیچ روزش فرقی با روزه مبا دا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمز میفروشه گلو
مگه درس و مشق و شورو رویا نداره؟!
یاده اون حقیقت تلخ کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره اما سارا نداره...
خدا به هرکسی هرچی دلش می خواد میده
ربطی به من و حرفام نداره
ادما از یه جا اومدن وبرمیگردن به یه جا
اونجا فرقی بین فقیرو دارا نداره
کاش یه روز بشه که نشه جمله ای ساخت
با نمیشه.با نمیخوام.با نشد.با نداره...

.jpg)

سلام دوستان عزیز امیدوارم خوب و خوش باشین
این روزها مصادف با روز تولد من هست یعنی دقیقشو بخوای ۴ مرداد برای همین مناسبت خواستم این پست رو به روز تولدم اختصاص بدم و شمه ای از زندگی 25 ساله خودم رو به تحریر درآورم .ضمنان خیلی از دوستان خواستند کمی از بیوگرافی من بدونند در این پست چند تا از عکسهام و بیوگرافی هم میزارم .
درست در 25 سال پیش در یک روز گرم تابستانی پسری متولد شد . اون اخرین بچه و تنها پسرخانواده بود ، خوب معمولا بچه آخر اونم تک پسر خیلی مورد توجه قرارا میگیره . خوب طبق معمول با شیر مادر و غذاهای مکمل شروع به رشد کرد تا سن شش سالگی حادثه خاصی در زندگیش پیش نیومد تا اینکه در سن 6 سالگی مثل هر کودکی به آمادگی رفت در این دوره هم اتفاقات خاصی پیش نیومد رفت وآمد به امادگی ،شرکت در برنامه های نمایشی ، نقاشی و ... . خوب یکسال گذست تا 7 ساله شد خوب وقت اون بود که بره کلاس اول بر عکس خیلیها که روز اول با مادرهاشون میرن کلی هم زاری و گریه می کنن اون پسر با خوشخالی به 2 نفر از دوستاش روز اول مدرسه را شروع کرد خوب سال اول بود شرو شوری یک پسر 7 ساله و بازیگوشی بالاخره اون سال هم تموم شد ولی به دلایلی سال دوم از اون مدرسه به مدرسه دیگه ای رفت رفتن از پیش دوستانی که یکسال با اونا بود خیلی سخت بود ولی چاره ای نبود . این چهار سالم با همه فراز و نشیبهاش به پایان رسید و دوره راهنمایی فرا رسید آن دوره هم با تمام مشکلات خاص اون دوره تمام شد . حالا اون پسر به سن نوجوانی رسیده سنی که اکثرا از آن دوره به عنوان مهمترین دوره زندگی یاد می کنن . اون در سالهای اول دبیرستان بسیار تنبلی کرد و این به خاطر سه سال راهنمایی بود که اکثر کارشناسان از آن به عنوان دوره بسیار بدی برای آموزش یاد می کنند . خوب یک سال اول مشروط شد ولی در سالهای بد عزمش رو جمع کرد و دروس باقیمانده را به خوبی پشت سر گذاشت اون هم در رشته ریاضی که از رشتهای سخت دوره دبیرستان بود ولی با علاقه ای که به رشته ریاضی و دروس اون داشت سه سال رو به خوبی گذروند . در یک تابستون که به یک کلاس کامپیوتر رفته بود راه جدیدی روی پیش اون گذاشت با علاقه ای که به کامپیوتر پیدا کرده بود تغییر رشته داد و به رشته کامپیوتر رفت یکسال هم در اون رشته ادامه تحصیل داد و دیپلم کامپیوتر گرفت و به خاطر مشکلاتی که بود و کمی تنبلی دیگه ادامه تحصیل نداد ، ولی با علاقه ای که به کامپیوتر داشت بطور تجربی به آموزشهای تکمیلی ادامه داد . در این سالها کارهای زیادی انجام داد از تدریس کامپیوتر تا مدیریت فنی یک شرکت کامپیوتری متصدی فروش شرکت کامپیوتری و.... در حال حاظر هم مدیریت یک کافی نت کوچک را در شهر مشهد به عهده دارد .
خوب دوستان این شمه ای بود از داستان زندگی من که با قلم ناقص من نوشته شده امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید .
(ضمنا این عکس مال 6 ماهگی من هست )

یک روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! فوقش می شوم ابلیس ! آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... ! یک روز می بوسمت ! پنهان کردن هم ندارد . مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی ، یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود ، مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند . عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... .
یک روز می بوسمت ! یکی از همین روزهایی که می خندانمت ، یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم : می بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .
یک روز می بوسمت ! یک روز که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ، یک روز که همه جا حسابی خیس است ، یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ... .
یک روز می بوسمت ! هر چه پیش آید خوش آید ! حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم ! دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی . آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتنی شده که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق کلاس اول ، تنها سه حرف است ، اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! فوقش می شوم ابلیس ! آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت ! می خندم و می بوسمت ! گریه می کنم و می بوسمت ! یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت ! لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت ! تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم


روزي از روزها ميان رنگ هاي دنيا بحثي آغاز شد هر يك از آن ها ادعا داشت كه بهترين مفيدترين و بهترين رنگ است. رنگ سبز گفت:مسلما من مهم ترين رنگم چرا كه علامت زندگي و اميد هستم. رنگ آبي حرفش را قطع كرد و گفت:تو فقط به زمين نگاه مي كني بهتر است به آسمان و دريا هم نگاه و فكر كني. رنگ زرد با تمسخر گفت:جدي مي گويي؟من خوشحالي و شادماني و گرما را به جهان مي بخشم.خورشيد ماه وستاره ها نيز زرد هستند. رنگ نارنجي نيز شروع به تعريف كرد:من رنگ سلامتي و قدرت هستم.ممكن است در تمام اوقات نباشم اما هنگام طلوع و غروب كه ظاهر مي شوم زيباييم آن قدر چشمگير است كه هيچ فردي به شما توجه نمي كند. رنگ قرمز ديگر نتوانست تحمل كند و فرياد زد:آهاي!من فرمانرواي شما هستم.من رنگ خونم و خون يعني زندگي. بنفش از جاي خود برخواست و گفت:من رنگ جلال و بزگي و قدرت هستم.پادشاهان و سرداران و كشيش ها و قديسين اغلب مرا انتخاب مي كنند چرا كه نشانه ي اقتدار و عقل هستم. همين طور كه رنگ ها به يكديگر فخر مي فروختند ناگهان برق خيره كننده اي همه جا را روشن كرد و رعد غريد و باران باريد.باران بي وقفه باريد و رنگ ها از ترس به آغوش هم پناه بردند. شما با يكديگر مي جنگيد و هر كدام سعي مي كنيد ثابت كنيد كه از ديگري برتريد.آيا نمي دانيد كه هر يك از شما براي هدف خاصي به وجود آمديد و منحصر به فرديد؟دستان خود را به من بدهيد و بياييد. |






ابتدا نيت كنيد
سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد
.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

لطف دوستان ()