خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
farzaneh& mahdi
آرشیو شده ها دی ۸٧
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
نغمه هاي دلتنگي
دلنوشته های من
کاخ عشق
قایق شیشه ای
عشق تنها
بوسه عشق
آسمان پر ستاره من
گل آفتابگردان
جويباری ازمن
مشکی تا ابد يه رنگه
نگاه عشق
گل گلدون من( آرش افشار)
دوستداران علی لهراسبی
پرستو* فنچ كوچولو*
اسارت عشق
پرواز به سوي او... (ساغر)
عشق اللهی (نورا)
وبلاگ مريم
شاید کمی دیر است
می خوام ببوسمت
خدا،انسان،باطن،عشق
دختری از جهنم زمین ... می نویسد
دو قدم مانده به صبح (زرین)
فوتبال برتر (ايليا)
پس و پيش
دختران تنها
گرافيک آبی ( ستاره )
ساحل آرامش (لیلا)
يشم سياه (سودی )
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
خطای 300 ساله در سریال یوسف پیامبر
بعد از پخش قسمت 29 مجموعه تلویزیونی یوسف پیامبر(ع) مشخص شد که تاکید فرج الله سلحشور نویسنده و کارگردان این سریال بر استفاده از منابع تاریخی برای نوشتن فیلمنامه این فیلم، چندان اطمینان برانگیز نیست زیرا اگر ایشان فقط به سهل الوصول ترین منابع تاریخی یعنی جلد اول مجموعه 14 جلدی تاریخ تمدن ویل دورانت هم مراجعه می کرد به راحتی می توانست دریابد که اشتباهی فاحش در روایت داستان حضرت یوسف در این سریال رخ داده است.
براساس داستانی که در قسمت 29 مجموعه یوسف پیامبر(ع) به تصویر درآمد این پیامبر الهی بعد از آنکه به مقام عزیزی مصر در دربار فرعون آمنهوتب چهارم منصوب شد با تدبیر توانست دومین فرمانروای امپراتوری بزرگ دنیای قدیم را یکتاپرست کند.
این در حالی است که براساس روایت های معتبر تاریخی که در رأس آن عهد قدیم قرار دارد، حضرت یوسف(ع) که فرزند یازدهم حضرت یعقوب(ع) است حدود سال های 1600 پیش از میلاد مسیح در سرزمین کنعان به دنیا آمد و بعد از اتفاقاتی که برایش رخ داد به مقام نیابت سلطنت مصر رسید.
این تاریخ برابر است با دوره تاریخ مصر میانه که با یک رخداد مهم تاریخی همزمان شده است. در حدود 1674 ق.م 13 سال بعد از مرگ یکی از مقتدرترین فراعنه مصر یعنی آمنمحت سوم (با آمنهوتب ها که مربوط به دوره جدید هستند اشتباه نشود) برسر جانشینی وی نزاعی درگرفت که سرزمین بزرگ و حاصلخیز نیل را ضعیف کرد. نتیجه این ضعف حمله قبایل بیابانگرد آسیای صغیر به مصر و در دست گرفتن حکومت شد.
این حاکمان بیگانه که بیش از دو قرن بر سرزمین مصر حکومت داشتند را در تاریخ هیکسوس ها یا حکومت چوپانان می شناسند. در این دوره حکومت سختگیری های دوران فراعنه عهد قدیم را نداشت هرچند حاکم خود را به عنوان پسر خدا معرفی می کرد اما سختگیری مذهبی به شدت گذشته وجود نداشت. به گفته بسیاری از منابع تاریخی حضرت یوسف(ع) در زمان یکی از همین پادشاهان چوپان به دربار بوتیفار عزیز مصر رسید و بعد هم توانست عزیز مصر شود. حدود
300 سال بعد از این دوره یعنی حدود 1380 ق.م زمانی که مصریان با شکست دادن پادشاهان چوپان بار دیگر حکومت سرزمین نیل را به دست گرفتند، فرعونی به حکومت مصر رسید که ویل دورانت با استناد به منابع دست اول مصری او را شاه زندیق نامیده است که مورخان او را به نام آمنهوتب چهارم می شناسند. او که جانشین پدرش آمنهوتب سوم شد شاعری بود که از تسلط بیش از حد کاهنان معبد آمون به تنگ آمد و خدای جدیدی را به مصر معرفی کرد به نام «آتون» و با برداشتن پسوند آمون خود را اخناتون یعنی راضی کننده آتون نامید. اخناتون براساس مجسمه ای که از او به دست آمده است مردی لاغر اندام با پلک های بزرگ و کاسه سر دراز بوده است که به گفته برخی از منابع احتمالاً به بیماری صرع دچار بود. او پایتخت جدیدی به نام اخناتون ساخت که در زمان بسیار کوتاهی به شهری آباد تبدیل شد. اما این پایتخت زیبا در حمله هیتی ها و جنگ های مذهبی از بین رفت. خود اخناتون نیز در جنگ داخلی شکست خورد و در اثر شدت یافتن بیماری درگذشت و با توجه به اینکه دارای پسری نبود، دامادش توت عنخ آتون که بعدها پسوند آمون یافت (همان فرعونی که مومیایی اش در موزه بریتانیا نگهداری می شود) به مقام پادشاهی مصر رسید. آنچه در قسمت بیست و نهم سریال پرخرج یوسف پیامبر(ع) صرفنظر از تمام مشکلات ساختاری به چشم می خورد این بود که برای نویسنده و کارگردان ظاهراً اهمیتی نداشته که فاصله میان این دو اتفاق بیش از 300 سال بوده است.
"فزت و رب الکعبه"
**************************
سلام دوستان عزیز و همراهان همیشگی متاسفانه مدتی دسترسی به نت ندارم کمتر آپ می کنم ولی میام سر میزنم دوستان گرامی آپ کردن خبرم کنید در اولین فرصت سر می زنم
ممنونم تو این مدت منو همراهی کردین که من تونستم جزء ۲۰ وبلاگ محبوب پرشین بلاگ قرار بگیرم
همواره شاد باشید و سلامت منو تو این ماه از دعا خیر محروم نکنید
" جوونا آقا بشین زنده کنین رسم جوون مردی رو امشب
یتیما منتظرن زنده کنین شیوه ی شب گردی رو امشب"


فقیر و غنی نیمه شعبان عید منتظران ( یا صاحب الزمان)
هر چه گفتم دوش در مدحش سخن ,شد سخن عاجز به وصفش بیشتر
عاقبت از عرش آمد این نداوصف مهدی نیست در حد بشر
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من اعوانه و انصاره و شیعته
من امسال دیگه برای امام زمان چیزی ننوشتم این مطلب رو میزارم و لینک نوشته های پارسال در همچین روزهایی حتما به لینکها سر بزنید
----------------------------------------نیمه شعبان عید منتظران
یا صاحب الزمان(عج ) (عکس)


یکی خوابش میاد واسه خواب جا نداره
یکنفر یه لقمه نون واسه فردا نداره
یکنفر از بس خونشون بزرگه گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
یکی ویلای لب دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش اب دریا نداره
یکی تولدش مهمونیه همه میان
یکی تقویم واسه خط زدنه روزا نداره
یکی هفته ای یه دفعه پزشکش میاد خونشون
یک جا دیگه یکی داره میمیره خرج مداوا نداره
یکنفر امضاش میارزه به هزارتا ادم
اما یکی بعده عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت از چیزی میشه که همه دارن
یکی می پرسه اخه چرا بابای ما نداره؟!
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
اون یکی طاقت واسه صدوره ویزا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم واسه گرمایه د ستاش ((ها))نداره
یکنفر همه روزاش پر از رنج و سختیه
هیچ روزش فرقی با روزه مبا دا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمز میفروشه گلو
مگه درس و مشق و شورو رویا نداره؟!
یاده اون حقیقت تلخ کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره اما سارا نداره...
خدا به هرکسی هرچی دلش می خواد میده
ربطی به من و حرفام نداره
ادما از یه جا اومدن وبرمیگردن به یه جا
اونجا فرقی بین فقیرو دارا نداره
کاش یه روز بشه که نشه جمله ای ساخت
با نمیشه.با نمیخوام.با نشد.با نداره...

.jpg)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/٥ - farzaneh& mahdi
تولد من

سلام دوستان عزیز امیدوارم خوب و خوش باشین
این روزها مصادف با روز تولد من هست یعنی دقیقشو بخوای ۴ مرداد برای همین مناسبت خواستم این پست رو به روز تولدم اختصاص بدم و شمه ای از زندگی 25 ساله خودم رو به تحریر درآورم .ضمنان خیلی از دوستان خواستند کمی از بیوگرافی من بدونند در این پست چند تا از عکسهام و بیوگرافی هم میزارم .
درست در 25 سال پیش در یک روز گرم تابستانی پسری متولد شد . اون اخرین بچه و تنها پسرخانواده بود ، خوب معمولا بچه آخر اونم تک پسر خیلی مورد توجه قرارا میگیره . خوب طبق معمول با شیر مادر و غذاهای مکمل شروع به رشد کرد تا سن شش سالگی حادثه خاصی در زندگیش پیش نیومد تا اینکه در سن 6 سالگی مثل هر کودکی به آمادگی رفت در این دوره هم اتفاقات خاصی پیش نیومد رفت وآمد به امادگی ،شرکت در برنامه های نمایشی ، نقاشی و ... . خوب یکسال گذست تا 7 ساله شد خوب وقت اون بود که بره کلاس اول بر عکس خیلیها که روز اول با مادرهاشون میرن کلی هم زاری و گریه می کنن اون پسر با خوشخالی به 2 نفر از دوستاش روز اول مدرسه را شروع کرد خوب سال اول بود شرو شوری یک پسر 7 ساله و بازیگوشی بالاخره اون سال هم تموم شد ولی به دلایلی سال دوم از اون مدرسه به مدرسه دیگه ای رفت رفتن از پیش دوستانی که یکسال با اونا بود خیلی سخت بود ولی چاره ای نبود . این چهار سالم با همه فراز و نشیبهاش به پایان رسید و دوره راهنمایی فرا رسید آن دوره هم با تمام مشکلات خاص اون دوره تمام شد . حالا اون پسر به سن نوجوانی رسیده سنی که اکثرا از آن دوره به عنوان مهمترین دوره زندگی یاد می کنن . اون در سالهای اول دبیرستان بسیار تنبلی کرد و این به خاطر سه سال راهنمایی بود که اکثر کارشناسان از آن به عنوان دوره بسیار بدی برای آموزش یاد می کنند . خوب یک سال اول مشروط شد ولی در سالهای بد عزمش رو جمع کرد و دروس باقیمانده را به خوبی پشت سر گذاشت اون هم در رشته ریاضی که از رشتهای سخت دوره دبیرستان بود ولی با علاقه ای که به رشته ریاضی و دروس اون داشت سه سال رو به خوبی گذروند . در یک تابستون که به یک کلاس کامپیوتر رفته بود راه جدیدی روی پیش اون گذاشت با علاقه ای که به کامپیوتر پیدا کرده بود تغییر رشته داد و به رشته کامپیوتر رفت یکسال هم در اون رشته ادامه تحصیل داد و دیپلم کامپیوتر گرفت و به خاطر مشکلاتی که بود و کمی تنبلی دیگه ادامه تحصیل نداد ، ولی با علاقه ای که به کامپیوتر داشت بطور تجربی به آموزشهای تکمیلی ادامه داد . در این سالها کارهای زیادی انجام داد از تدریس کامپیوتر تا مدیریت فنی یک شرکت کامپیوتری متصدی فروش شرکت کامپیوتری و.... در حال حاظر هم مدیریت یک کافی نت کوچک را در شهر مشهد به عهده دارد .
خوب دوستان این شمه ای بود از داستان زندگی من که با قلم ناقص من نوشته شده امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید .
(ضمنا این عکس مال 6 ماهگی من هست )
یک روز می بوسمت

یک روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! فوقش می شوم ابلیس ! آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... ! یک روز می بوسمت ! پنهان کردن هم ندارد . مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی ، یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود ، مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند . عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... .
یک روز می بوسمت ! یکی از همین روزهایی که می خندانمت ، یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم : می بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .
یک روز می بوسمت ! یک روز که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ، یک روز که همه جا حسابی خیس است ، یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ... .
یک روز می بوسمت ! هر چه پیش آید خوش آید ! حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم ! دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی . آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتنی شده که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق کلاس اول ، تنها سه حرف است ، اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! فوقش می شوم ابلیس ! آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت ! می خندم و می بوسمت ! گریه می کنم و می بوسمت ! یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت ! لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت ! تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم


رنگين کمان
روزي از روزها ميان رنگ هاي دنيا بحثي آغاز شد هر يك از آن ها ادعا داشت كه بهترين مفيدترين و بهترين رنگ است. رنگ سبز گفت:مسلما من مهم ترين رنگم چرا كه علامت زندگي و اميد هستم. رنگ آبي حرفش را قطع كرد و گفت:تو فقط به زمين نگاه مي كني بهتر است به آسمان و دريا هم نگاه و فكر كني. رنگ زرد با تمسخر گفت:جدي مي گويي؟من خوشحالي و شادماني و گرما را به جهان مي بخشم.خورشيد ماه وستاره ها نيز زرد هستند. رنگ نارنجي نيز شروع به تعريف كرد:من رنگ سلامتي و قدرت هستم.ممكن است در تمام اوقات نباشم اما هنگام طلوع و غروب كه ظاهر مي شوم زيباييم آن قدر چشمگير است كه هيچ فردي به شما توجه نمي كند. رنگ قرمز ديگر نتوانست تحمل كند و فرياد زد:آهاي!من فرمانرواي شما هستم.من رنگ خونم و خون يعني زندگي. بنفش از جاي خود برخواست و گفت:من رنگ جلال و بزگي و قدرت هستم.پادشاهان و سرداران و كشيش ها و قديسين اغلب مرا انتخاب مي كنند چرا كه نشانه ي اقتدار و عقل هستم. همين طور كه رنگ ها به يكديگر فخر مي فروختند ناگهان برق خيره كننده اي همه جا را روشن كرد و رعد غريد و باران باريد.باران بي وقفه باريد و رنگ ها از ترس به آغوش هم پناه بردند. شما با يكديگر مي جنگيد و هر كدام سعي مي كنيد ثابت كنيد كه از ديگري برتريد.آيا نمي دانيد كه هر يك از شما براي هدف خاصي به وجود آمديد و منحصر به فرديد؟دستان خود را به من بدهيد و بياييد. |

پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٢/٢۸ - farzaneh& mahdi
تولد تولد
سلام دوستان عزیز امروز اولین سالگرد وبلاگ من هست من درست در همچین روزی یکسال پیش این وبلاگ رو ساختم و اصلا فکر نمی کردم تا این همه پیش برم. من در اولین سال مورد استقبال دوستان قرار گرفتم و با لطف ، همراهی و با نظراتشون منو هرجه بیشتر به نوشتن موضوعات بهتر رهنمون کردند . از همه شما متشکرم و امیدوارم از این به بعدم منو تنها نذارین و در ادامه این راه منو کمک کنید .
من باید یک توضیح در مورد نوشته زیر به دوستان بدم :
من اصلا دست به نوشتنم خوب نیست و این متن رو دستو پا شکسته با عنوانهای پستهای مختلف وبلاگم نوشتم امیدوارم دوستان این حقیررا ببخشند با این نوشته پر از ایراد . (دوستان حتما ایرادات من رو بهم گوشزد کنند )
با عشق چیست شروع کردم ، با صدای پای آب ، سهراب به عشق رسیدم . جبران مرا به عشق فراخواند ، دستم بوی گل گرفت ، گناه آدم مرا به زمین فرستاد ، شریعتی به من آموخت که دوست داشتن بهتر از عشق است ، از نکات پند آموز چیزها یاد گرفتم ، تخته سیاه من را به خود آورد ، چه بی پروا غرورم را به مسلخکده عشق کشاندند ، جه خوب گفت سهراب به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته بیایید ، یه عاشق بی قایق مرا با صدای غریب عاشق آشنا کرد ، سیاوش مرا مثل همیشه به خیال فرو برد و زندگی را به من آموخت ، دستانت را در دستانم بگذار تا دیر نشده ، یک نامه عاشقانه ولی کمی مضحک مرا با نامه آبراهام لینکلن برد تا قلب زیبا را لمس کنم .داستان کوهنورد به من آموخت تا به خداوند در هر حالی ایمان داسته باشم و او را باور کنم .مهدی ، نامی آمیخته با پوست و استخوانمان کسی که به انتظارش هستیم تا بیاید و عاشقان را رعبری کند . راز زندگی را در دل خودم یافتم، برگ ریزان ،فصل زرد و نارنجی ، کاش می شد چون پاییز بودم ، با توام سهراب و زندگی را دوست دارم ، چه صدای آرامش بخشی دارد این رضا (صادقی) و مرا به دنیایی فراتر از دنیای خودم می برد . مصاحبه ای با خدای خودم کردم و فهمیدم که همیشه و همه جا با من است هر چند اگر من اورا فراموش کرده باشم او مرا فراموش نمی کند . لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم ، چه بازیها میکند این اخوان ثالث با این کلمات کلماتی که ما را به خلصه می برد . آه فریدون (مشیری) چه بازیها می کنند این امواج با غمها و شکوه های من کاش موجها کمی آرام بگیرند تا من هم کمی آرام
گیرم .

لحظه ديدار نزديك است ؛ به دريا شكوه بردم
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .

به دريا شكوه بردم از شب دشت،
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،
به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛
سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!

عذر خواهی از دوستان
سلام دوستان عزیز شرمنده همتون هستم که مدتی نتونستم بیام آپ کنم و به وبلاگ های دوستان سر بزنم . دوستان زیادی اومدن منو مورد لطف خودشون قرار دادن ولی من نتونستم بهشون سر بزنم . قول می دم در اولین فرصت به وبلاگ همه دوستان سری بزنم . واز خجالتشون در بیام . چون نمی تونستم به همه دوستان سر بزنم این پست رو نوشتم امیدوارم دوستان این پست رو بینن و منو ببخشند .
در پناه حق باشید
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/٢۱ - farzaneh& mahdiمصاحبه با خدا - يک توضيح
یک توضیح
سلام دوستان قبل از اینکه این پست را شروع کنم می خواستم توضیحی بدم : مطالب که من میذارم مال خودم نیست و از تو کتاب یا منابع اینترنتی هست . آخه خیلی دوستان تو کامنتاشون از نوشتهام تعریف کرده بودن خواستم این شبهه بر طرف بشه که بعد کسی ادعا نکنه که من کپی برداری میکنم و به نام خودم میزنم با تشکر از همه دوستان خوبم که منو همراهی میکنن و تنهام نمیذارن

مصاحبه با خدا
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند
اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند
اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم ))هميشه((

